میزنم فریاد هر چه باداباد

دیگه قاطی کردم آخه خدااااااااااااااااا چرا ؟

میزنم فریاد هر چه باداباد

دیگه قاطی کردم آخه خدااااااااااااااااا چرا ؟

برام مهم نیست

 

مهم نیست که مرگ چه وقت و در کجا به سراغ من می آید

مهم این است که وقتی می آید من آنجا نباشم...!

نظرات 1 + ارسال نظر
بانمک سه‌شنبه 20 دی 1384 ساعت 11:26 http://www.banamak.blogsky.com

سلام
اینی که وگفتی چی بید ؟
یعنی میشه مرگ به سراغ آدم بیاد و آدم اونجا نباشه ؟

هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی بر د
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام آینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی در یا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام اکنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت

پیش من هم بیا تازه آپ کردم
ممنون
تا بعد....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد